تبليغاتX
دبستان شهيد آيتي اميرآباد

دبستان شهيد آيتي اميرآباد

آموزشي-تربيتي

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط عظیمی  | 

خداحافظ همین حالا

 

خداحافظی

 

خداحافظ همه کسانی که در مدت

یک سال و اندی به وبلاگ شهیدآیتی سرزدید

برای همه شما آرزوی موفقیت و سربلندی دارم

 

دوست داشتید می تونیید از طریق  سایت دبستان نشاط

با ما در ارتباط باشید

حق پشت و پناهتان باد

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط عظیمی  | 

عوض شدن دوره و زمونه...

  •  گاو ماما می كرد،

گوسفند بع بع می كرد،
سگ واق واق می كرد،
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد
.
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد
.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود
.
ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند
.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود
.
الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند
.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
.
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط عظیمی  | 

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

شیعیان

مسلمانان

عاشقان

عیدتان مبارک باد

یادمان باشد که قرار است در عیدفطر از نو متولد شویم

پس

بکوشیم عاری از گناه بمانیم

انشاالله

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط عظیمی  | 

شتر کنجکاو

 
بچه شتر: چند تا سوال برام پیش آمده است. میتونم ازت بپرسم مادر؟
شتر مادر: حتماً عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره میکنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمیشود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن این مدل پا را داریم.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها جلوی دید من را میگیرد.
شتر مادر: پسرم. این مژه‌ های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمهای ما را در مقابل باد و شنهای بیابان محافظت میکنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شنهای بیابان است...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم...
شتر مادر: بپرس عزیزم...
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه کار میکنیم؟
+ نوشته شده در  87/07/05ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط عظیمی  | 

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط عظیمی  | 

به یاد مظلوم رمضان

(( و قال علی عليه السلام : ستة يلحقن المؤ من بعد وفاته : ولد، يستغفر له و مصحف يخلفه و غرس يغرسه ، و بئر يحفرها، و صدقة يجريها، و سنة يوخذ بها من بعده .))
على عليه السلام فرمود: شش چيز پس از وفات مؤ من (پيوسته ثوابش ) به او مى رسد:
1- فرزندى (كه از خود باقى گذارد) تا براى او استفاده كند.
2- كتابى (بنويسد) كه بعد از او بماند (و ديگران از آن استفاده كنند)
3- درختى بكارد (كه ديگران از ثمراه اش بهرمند شوند).
4- چاهى حفر كند (كه ديگران از آبش استفاده نمايند).
5- صدقه جاريه (مانند ساختن مسجد و مدرسه و پل عبور...).
6- سنت و كارخوبى كه پس از او بماند (و ديگران ) به آن عمل كنند.

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط عظیمی  | 

بیشتر از نیمی از ماه رمضان آمد ورفت ای کاش شبای قدر را دریابیم

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط عظیمی  | 

« خدا نور است »

 روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »

روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط  آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد . یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت .

 سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود :

 « خدا سوژه است . »

با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »

 و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :

« خدا نور است .

                  پیامبر خدا »

به نقل از وبلاگ ادبیات داستانی

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط عظیمی  | 

سالها رو نشمار                 خاطره ها رو بشمار

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو مي بريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون مي ديم

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط عظیمی  |